چای دم کرده

نه فرشته ام نه شیطان کیم و چیم؟ همینم!...نه ز بادم و نه آتش که نواده ی زمینم

نام :روح اله ریاضی

Sunday, March 19, 2006

روح اله ریاضی فعلا به اینجا منتقل شد:
http://31shab.blogfa.com

|

مشتاقی و مهجوری

توضیح:این نوشته یک کم طولانیه و به سبک خودم.ببخشید که من این روزهای خوش تبریک بازی رو قبول ندارم.
بهار یعنی زار زدن ابرها ،بالا آوردن جوی ها و به گند کشیده شدن خیابانها. یعنی ماشین هایی که با بذل و بخشش، سهمت از آب کثیف خیابان را دودستی هدیه ی لباس تمیزت می کنند، تا بوی تعفن بگیری.همه ی اینها زیر سر این بهار نامرد است که فضولات مخفی مان را به رخ می کشد و عیب هایمان را تابلو می کند.
برای همین است که سالهاست ازش متنفریم.تا باران می گیرد «اه» می گوییم ؛از قایم باشک بازی ابرها کلافه شده ایم و می خواهیم در اسرع وقت تکلیفمان را مشخص کند که، امروز چتر برداریم یا نه! کارگرهای شهردای هم غصه شان می گیرد و اصطکاک چترها صدای بی تفاوتی مان را در می آورد.
برای همه ی این سختی هاست که زدیم توی سر بهار و تقسیم اش کردیم بین بقیه ی فصلها؛هوای پاییز و زمستان هم بهاری شده و برعکس ،بهار به تابستان می زند.فقط مانده این 13 روز لعنتی که توی ذوق می زند و ما را مجبور می کند اندکی بیاندیشیم.13 روزی که معمولا سه راه چاره بیشتر نداریم.
یا بر اساس سنت پوشالی مان به دید و بازدیدی می رویم که فقط ظاهرش مانده.یک ربع صله ی ارحام با کسانی که یک سال ازشان بی خبریم، شبیه سمفونی مردگان است.شبیه همان مجلس ترحیم رفتن و الکی تسلیت گفتنمان.
یا شال و کلاه می کنیم و به مسافرت می رویم. پول هتلها و سوییت ها 2،3 برابر می شود.خنده دارتر این که برخی افزایش قیمت ها کاملا قانونی است.کلی می گردیم و در یک جای مزخرف ،با الکی خوش بودن و همهمه ی شلوغی،سرسام می گیریم.
راه سومی هم که من در پیش گرفتم، ماندن در خانه و چوب خط کشیدن برای پایان دوران محکومیت است. می شود فیلمهای قیچی شده ی تلویزیون را با داستانی جدید(به خاطر دوبله های آن و سانسور زیاد) دید و یا تا ظهر خوابید.و این در اصل ،مهمترین لطفی است که تعطیلات به ما می کند.
آخر تعطیلات هم سبزه های مان را وسط بیابان و خیابان ، به امان خدا رها می کنیم و بر این سال نکو که از بهارش گند بود، درود می فرستیم. قسمت سطل زباله هایمان هم ماهی قرمزهای سوسولی شدند که حتی حرمت سیزده روز اول را هم نگه نداشتند.و یادم می رود که همین چند سال پیش ،ماهی قرمزمان در حوض فراخ خانه ی مادر بزرگ ؛یک سال دوام می آورد. ولی چه می شود کرد، مادر بزرگ ما چند سالی است که آپارتمان نشین شده.از طرفی از بلای بی خبری هم رها می شویم. برای ما که عادت کردیم روزی چند ده خبر داغ درست و یا خاله زنکی بشنویم،تعطیلات عید خرق عادت است.وقتی که حتی تیتر روزنامه های یک هفته بعد، همان پیامهای مسئولین است که چند ده بار از اخبار رادیو و تلویزیون شنیدیم.
آخر بهار هم یادمان می رود که طولانی ترین روز سال است . نه جشنی می گیریم و نه تلویزیون ویژه برنامه دارد. گفتم که ،بهار و تابستان قاطی شده اند و جشن روز یلدا مسخره جلوه می کند.تازه وقتی که ما از روز و روشنی فراری شده ایم و دلمان می خواهد توی تاریکی بخزیم، بزرگترین روز سال یعنی طولانی ترین عذاب الهی.
باور کنید بهار جذابیتش را از دست داده و می دانیم که فقط جای شخصیت ها و تیترهای جذاب روی جلد نشریه ها و وبلاگهاست.پس اگر می خواهیم به بهار بپردازیم،در همان لایی ها یک جای دنج بهش بدهیم.کسی که حدیثش مشتاقی و مهجوری شده، کمتر توی چشم باشد راحت تر است.

|

Tuesday, March 14, 2006

سردمه ،سردرگُمم،گُمم!

این جا خیابان عشق است.ماشین کی پنچر شده؟اینجا سگهای دوره گرد را تحویل نمی گیرند.این جا کلاغها عاشق کثافت های کنار جوها می شوند.
کی زده بغل و داره های های گریه می کنه. کی توی ترافیک گیر کرده و الان معشوقش شاکی می شود و قهر می کند.سررسید بی مرامی ها و بدقولی های کی پُر پُر شده؟
تو حاشیه ی کتاب من و تو چی می نویسند؟ کی سر کوچه مان حجله می گذارد؟ صدای آن نوار قرآن را کم کن.همسایه ها سرسام گرفتند از بس خواند:«و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام».پرده ی گوشمان از این حرفها تکان نمی خورد. یکی پیدا شود این آجرهای تکراری را عوض کند.ساختمانهای این خیابان بوی خاک نم زده می دهند.آهان! یادم رفت بگویم ،وقت باران گرفتن.همان موقع که عاشق ها و دست گلهای پژمرده شان کمی جان می گیرند.تا به حال هیچ کس اینقدر به تیر چراغ برق تکیه نداده بود.گمان کنم تیر بیچاره دیسک کمر می گیرد.باید از جایش کند.
خیابان را می گویم .بیندازندش یک محله آن ورترو جایش اتوبان بکشند.از همان عریض و طویل هایی که مجبور باشند همه ی خانه های محله را خراب کنند.ریشه های درختها را تا عمق دو متری بسوزانند .برای سلامتی همه ی آنهایی که از چاله چوله ها خسته شدند و به سرعت گیرهای وسط خیابان نفرین می فرستند. پله برقی و پل هوایی هم می کشیم.پیرزن عصا به دست را حواله ی قبرستان می کنیم.
پنچری مان هم که تمام شد .لاستیک لهیده را جایگزین ترکیده اش می کنیم .حداقل یکی دو روز از این خیالات و خیابان هم رها می شویم.اگه حرف دیگه ای نداری...سوار شو!... بریم؟....

|

Monday, January 16, 2006

عید غدیر بود علی امیر بود

این جا غنیمت تقسیم نمی کنند.به ریش و پشم و قد و سن بها نمی دهند.از اول هم به کسی بدهکار نبودند؛فرستاده و فرستاننده را می گویم.اما اگر این یکی را شل می آمد، به آفریننده بدهکار می شد.و اگر آنهای دیگر کوتاه می آمدند ،لابد بدهکار می شدند.
پشته ها را روی هم چیدند.روی تلی از نمی دانم رفتند.دست هم را گرفتند تا همه ببینند.
آنها هم بیکار نماندند؛افتادند به لگد زدن به پشته،هر چه ارتفاعش پایین تر بیاید کم تر دیده می شود.چشم های عینکی و لنزی چقدر به حقیقت حساسند.آستیگماتی که دودو می زند ونزدیک بینی که دور را نمی بیند.
آنها می کوبند و ما بنا می کنیم.با دلهایی که نمی دانم چقدر با محبت هم خانه اند.آخر با زبان که نمی شود تپه ساخت.دژ مستحکم کشید.داخلش رفت و ازش محافظت کرد؛از جایی که زیارتگاه خداست(1). یک دور تسبیح «یا علی»گفتن و تو سر مظلوم زدن ، یا تو سری خور بودن.
...نه...دل یک دله می خواهد و مرد راه!
(1)القلب حرم الله ...

|

Sunday, January 08, 2006

گیس و گیس کشی!

پیشاپیش از همه ممنونم.من خاک پای شما هستم.چمن استادیومتونم.این سیل میلیونی که مرا به ماندن و نرفتن مجبور کردندکه «بی تو هرگز»،مرا راسخ تر کردند تا در خدمت تیم پرسپولیس باشم.فقط می ماند اون آدمهای نامردی که که تا دیروز می گفتند فلانی جا زده و حالا همه جا را پر کردند که پای حرفش نیست.که همه شان را به خدا می سپارم که به راه راست سانتر شوند.که پیرهنشون رو در نیارند و برای من پیرن عثمون درست نکنند.

|

Thursday, November 17, 2005

تعطیل

به دلیل مشکلات عقیدتی نگارنده، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می گردد.

|

Monday, November 14, 2005

منطق حیوانات _2

یه کبوتره با زنش دعواش شد، رفت توی خیابون خوابید.گربه ها گرفتنش.
یه کلاغه رفت خواستگاری یه طاووس.خانواده ی طاووس بهش گفتند که تو خیلی زشتی! ما دخترمونو به تو نمی دیم.کلاغه رفت آرایشگاه.گفت موهامو طاووسی کوتاه کن و فردا دوباره رفت خواستگاری.طاووسا گفتن اینکه یه روزه خودشو فراموش کرد ،فردا دختر مارو هم فراموش می کنه .بهش زن ندادند.کلاغه برگشت پیش خانواده اش.هر چی گفت که من کلاغم کسی به کتش نرفت.انداختنش بیرون.
عمر مورچه های خونگی کمتر از یه ماهه.یعنی آذوقه ای که جمع می کنند رو چند نسل بعدشون می خوره.
به یه خرسه گفتم چقدر بدیم منطقه ی استحفاظی ات رو به ما بفروشی؟
گفت: ذکی !می خوای سرمو کلاه بذاری.اینجا ایرانه.
گفتم :نه به جون تو.می خوام ببینم فروشنده ای.
گفت:مگه روزنامه ی کیهانه که گفتم گفت راه انداختی.
گفتم: یا منطقه ات را می فروشی یا می دم همه شو خراب کنند.
گفت: حالا که داریم گفتمان می کنیم باشه.
به یکی از رفقا گفتم پنج ماهه داریم «یا حسین» می گیم.کی این دولت کریمه کامل می شود؟

|

Sunday, October 30, 2005

منطق حیوانات_1

ای کسی که اختیار سایه دست توست.بود ونبودش.بلندی و کوتاهی اش.
خدا!،خدا!،خدا!
به من یقینی بده که ازش کیف کنم و دلم را آن چنان قرص کن. که برای لحظه ای دودل نشوم.(برگرفته از دعای شب ماه رمضان)
***
یه گنجیشکه پرید توی یه رودخونه تا ماهی شکار کنه.غرق شد.ماهی ها دلشون سوخت .تصمیم گرفتند یکی از جویبارهای منتهی به رودخونه رو به اسمش بکنند.اما اونا اسم گنجیشک رو که نمی دونستن.برای همین رو تابلوش نوشتن: جویبار گنجشک گمنام.
آدما زدن جوی آب رو خراب کردن.گنجیشکه برای همیشه فراموش شد.
***
یه درخت سیب با رودخونه قهر کرد؛خشک شد.شد خونه ی کلاغا.
***
یه پرنده تصمیم گرفت دیگه پرواز نکنه.روباه گرفتش.
***
یه مورچه با کرگدن دعواش شد.کرگدن حوصله ی جر و بحث نداشت مثل همیشه راهشو کشید و رفت.فردا تو کتاب تاریخ مورچه ها نوشتند: مورچه ی قهرمانی کرگدن را فراری داد.

|

Sunday, October 23, 2005

یه شب

« یه شب که هزار شب نمی شه!»
نرم شدم.صدای ایتس ایتس و اوپ اوپشون تا شش تا کوچه آن ورتر می رفت، چه برسد به این که ما همسایه ی دیوار به دیوارشان بودیم. گیرم که شب عروسی پسر حاج جلالی باشد. نه این که تا دو نصف شب همسایه ها خواب نداشته باشند.
وقتی کریم؛ از بچه محلی ها، دوید وسط افکار م و جلویم را گرفت،از اعتراض کردن پشیمان شدم.گفت که یه شب....
***
برای بار چندم و با لحنی متفاوت به عربی خواند:« شب قدر بالاتر از هزار ماه است.»
شروع کردم به جمع و تفریق .چیزی در حدود 83 سال می شود. توی دلم گفتم : یه شب هزار شب که هیچی ،یه عمر می شه .

|

Thursday, October 13, 2005

کباب!

سیگارش را آتیش زد.
آتیش زد به مالش. دود شد و رفت توی چشم خودش. یورش مردم را که دید، یک لحظه ترس برش داشت.برش داشتند.
دیروز زیر پایشان بود و امروز بر روی دستشان.
دستش را بلند کرد. تنها آن موقع بود که یک آن احساس روانی و آرامش کرد.سرش را انداخت پایین، «خدایا! منو ببخش»
چون که فهمید خیلی شعاری شده، خطش زدند.سرازیرش کردند توی چاله ی مستطیل شکل.شعار می دادند: بلند بگو لا اله الا الله

|

Thursday, September 29, 2005

بر عکس همیشه

... و همه چیز برعکس می شود؛ضد قهرمان جای قهرمان می نشیند،دوربین را کج می کارند،پروژکتورها را خاموش می کنند و یکی از میان تاریکی صدا می زند:«بازی کن!» و من شروع می کنم به بازی کردن؛ به تکرار همه ی آنهایی که تا به حال انجام دادم و تو هر بار گفتی:«کات!»
اما این بار بر خلاف همیشه، هیچ صدایی به گوش نمی رسد و کسی مانع کار من نمی شود و این، مرا متعجب تر می کند.گمان می کنم حواست به من نیست یا شاید ناامید شدیاز نقش من؛ نقشی که سالهاست با آن کلنجار می روم و تو هنوز بعد از این همه سال،نتوانستی یک دقیقه فیلم مفید بگیری؛ محصولی که بتوانی در یک جشنواره ی معتبر ارائه دهیو حداقل جایزه نگرفته ، به بخش مسابقه راه یابی.
اگر چه تمامی عوامل سر صحنه حرفه ای اند، ولی من نابلد،کار تو را به اینجا رساندم.هر وقت گفتی این را نخور،خوردم.این را نگو،گفتم.این جا نرو،رفتم و تو هر بار بدون اینکه قید مرا بزنی و بروی دنبال یک بازیگر حرفه ای ،دوباره گفتی:«حرکت» و لحظه ای نگذشت که «کات» دادی و به سر و کله زدن با من پرداختی.
نه اینکه از قصد این طور بازی کنم .نه بگذار بی پرده بگویم:«من بازیگر نیستم.برای این کار ساخته نشده ام.توی نقش نمی روم و اضطراب جلوی دوربین رفتن، بازی ام را تصنعی کرده است.همه ی آنچه تو می خواهی،برایم سخت و مشقت بار است.نور زیاد پروژکتورها برایم غیر قابل تحمل شده و شلوغی پشت صحنه، اعصابم را خرد می کند.»
ادامه اش در پست زیری هست.

|

شاید برا ی همین است که این بار همه چیز را برعکس کردی و جای هیچ عذر و بهانه ای را برایم نگذاشتی.من چه کردم؟ گاه خوابیدن، بیدار ماندم. هنگامی که باید شکمم را سیر می کردم، طعم گرسنگی را چشیدم. خواستن من رنگ توانستن نگرفت و وقتی می شمارم،تغییرات من به عدد انگشتان دست هم نرسید.همین و بس. ولی تو می خواستی یک دقیقه فیلمت را بگیری و با این اوصاف، چاره ای جز کات دادن نداشتی.
بنابراین تو هم خودت را عوض کردی،بهتر است بگویم جای من وتو با هم عوض شد.تو، من شدی و من ،تو شدم.به جای اینکه من از تو بخواهم تو از من خواستی که بیایم. به جای اینکه دغدغه ی کسب ثواب داشته باشم، به هر نفسم، حتی خوابم ثواب دادی. من باید تو را راضی می کردم، ولی تو سعی کردی رضایتم را کسب کنی. من باید به سمت شیطان نمی رفتم، ولی تو جلوی شیطان را گرفتی. من باید شرمنده تو می شدم و تو وانمود کردیکه شرمنده ی منی و شروع کردی به فیلم گرفتن.نمی دانم این یک ماه که بگذرد خواهی توانست یک دقیقه فیلمت را بگیری یا آنکه باز هم باید صبر کنیم تا سال بعد که دوباره همه چیز بر عکس شود
.بعدش: این را سال قبل برای نشریه ای نوشته بودم.امسال همین را هم نمی توانم قلمی کنم. چرا که وقتی نگاه می کنم می بینم حسابی گند زدم.برای همین تا یک هفته بعد از ماه رمضان عوضش نمی کنم تا هر روز ببینمش.شاید سر غیرت بیایم و این بار قولم قول باشد.اگر شما هم حس منو دارید بیایید با هم نهضت رمضان را راه بیاندازیم.هر وقت طی این ماه احساس منو داشتید کامنت بگذارید یا....

|

Sunday, September 11, 2005

کاترین حیا کن، بوش و ...

یکی از برجسته ترین تحلیل گران ایرانی که دکترا(دانشگاهی که از آن دکترا گرفته جزء اسرار است)گرفته در برنامه ی تحلیلی شبکه ی خبر به بررسی طوفان کاترینا پرداخت.
از آنجایی که هیچ صهیونیستی در این واقعه کشته نشده ،نتیجه می گیریم که احتمالا لابی صهیونیستها در این اتفاق نقش داشته اند. تا بهانه ی لازم را به آمریکا برای حمله به هر چی آبه بدهند.
یکی از نمایندگان زن مجلس فاش کرد که: کاترین ،اسم مستعار یک جوان قزوینی است (نامبرده را در خانه اعظم صدا می کنند) که آقای بوش پسر با او ارتباط داشته. اما وقتی انقلاب می شود وی به ایران بر می گردد و نماز خوان می شود.همین باعث مخالفت بوش پدر با ازدواج آنها می شود و می زند بعد 27 سال ..
.اگر آمریکاییها بخواهند ما می توانیم از روش های ماست مالی بحران بم به آنها بیاموزانیم.
برای جذب کمک به خسارت دیدگان ،تیم فوتبال جمهوری اسلامی مسابقه ای دوستانه با ایالات متحده در نیویورک برگزار کند.
آمریکا به حداد عادل ویزا دهد تا نامبرده برای همدردی با حادثه دیدگان به ایالات جنوبی برود.
هدیه تهرانی و محمد گلزار به عیادت بازمانگان حادثه بروند و برایشان حضوری فیلم بازی کنند.
شماره ی تلفن وزیر جهاد به کشاورزان آسیب دیده داده شود تا در اسرع وقت ...
جمعیت هفتاد میلیونی ایران برای کمک حضوری به آسیب دیدگان راهی امریکا بشوند.در این راستا از آنجایی که ما هواپیما نداریم آمریکاییها هواپیما بفرستند و ما دیگر هواپیمایشان را پس ندهیم.
آمریکاییها هر چه زودتر از گناهانشان توبه کنند.برای این کار لازم است که تمامی ثروتشان را به حساب کمیته ی امداد واریز کنند.
پدران جوانان غیور ایرانی آماده اند تا نیکول کیدمن و مدونا و جنیفر لوپز و ... را از یک طرف و براد پیت و آل پاچینو و ... را به عروسی و دامادی خویش بپذیرند تا به سمت کارهای بد نروند و خشم خدا نگیرد.
بعدش:می دانم که بی مزه و یخه و حاصل دفعه النوشتن.

|

Wednesday, September 07, 2005

7 قصه ي درازها و كوتوله ها

يه آدم بي تجربه رو وزير كردن.بعد 4 سال كه كار ياد گرفت .جاشو دادن به يه بي تجربه ي ديگه.
يه شهردارو رييس جمهور كردن.به نفر كه مي خواست رييس جمهور بشه رو شهردار.
آدما از كنار هم بي تفاوت رد مي شدن.توي وبلاگ هم كامنت مي ذاشتن.

|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com